تو این چند روز سومین باره که بچه رو بیهوش کردن ...
دست چپشه ...
انگشت وسطش از جاییکه ناخن بیرون میاد و انگشت حلقه شم به اندازه 1/5 بند ، قطع کردن ...
تا حالا امیدوار بودم ...
دیگه تموم شد ...
همیشه همراهشه ...
خدا رو شکر به خاطر نعمتایی که بهمون داده ...
خدای بزرگ و مهربون ، همیشه مواظب هممون باشه ...
حتی یه لحظه حواست پرت نشه تو رو خدا ...
می ترسم ...
نمی دونم از چی ... از اتفاقایی که می تونه برای تک تکمون بیفته ...
تنهام نذار خدا ... حتی یه لحظه ...
پ.ن.
+ ممنون از همراهی و دعاتون ...
+ ببخشید که ناراحتتون کردم ...
دوست دارم اینجا زیاد بنویسم ، اما نمی تونم ...
کلمه ها رو گم می کنم ، تنبلی می کنم ، گاهی هم وقت نمی کنم...
دلم برای این خونه و همسایه هاش تنگه ...
امروز اما واجب بود که بیام ...
التماس دعا دارم ...
یه امیر عباس 2 ساله داریم که خیلی ماهه ...
خیلی دوسش دارم ، اونم خیلی منو دوس داره ...
بهم می گه "زن دایی" ، و با لحن شیرین خودش می گه
دستمو تو دست کوچیک خودش می گیره و می کشه دنبال خودش و یه جا رو با دست بهم نشون می ده و می گه دقیقا همون جا بشینم و باهاش بازی کنم ...
بچه ی 2 ساله، حتی از پشت تلفنم از داییش احوالمو می پرسه ...
تا گوشی رو بر می داره و می بینه داییش پشت خطه می گه : " زن دایی کو ؟" !
داییش شاکی می شه که بابا اول احوال خودمو بپرس!
امیر عباس شیرین ما ...
دستش رفته تو چرخ گوشت ...
انگشتاش هستن هنوز ...
استخون یه انگشتش شکسته ، 3 تاشونم تاندوماش پاره شده ...
دکترش می گه دو تا از انگشتاش مشکل خاصی نداره و خوب می شه ..
اما ...
یکیش ممکنه خون بهش نرسه و مجبور بشن قطع کنن ...
دلم آشوبه ...
نمی دونم چیکار کنم ...
فقط می تونم از خدا بخوام ...
شما هم دعا کنید براش ...
خدا خیلی بزرگه ... هرکاری از دستش برمیاد ...
انگشت کوچیک و نازک یه بچه که براش چیز سختی نیست ...
بهش بگید به دعاهامون گوش کنه ...
دوسش دارم خدا رو .
خیلی با محبته ....
پ.ن.
خیلی خیلی خیلی مواظب بچه هاتون باشید ...
از گوشـه ی بامـی که پریـدیم پریـدیم ...
طولاني و خسته كننده بوده تا حالا برام....
تموم نمي شه انگار!
خوب بود .... دوس داشتم ...
هوا خيلي سرده ...
ماه من اومده ...
درختا لباس رنگي پوشيدن و برگا با باد همسفر مي شن ...
دوس دارم خدا رو ...
امسال اما،مثل سالاي قبل نيست هيچ چيز ...
يه عالمه بارون و برف جاهاي مختلف بياد ؛
اينجا فقط بوي بارون بياد ...
اينجا فقط بادي بياد كه عين برف سرده!
توده هاي هوا گويا اينجا رو دور ميزنن!!!
هوای خنک و مرطوب و بارونی ....
سعی کردم با آب گرم و سرد و در نهایت با مایع ظرف شویی(که ریختم بینشون) جداشون کنم !
اما نشد و در حین انجام عملیات لبه ی یکیشون پرید و دستم رو برید!
در همون لحظه بابام اومدن تو آشپزخونه.
استکانا رو دادم که جداشون کنن و ببینن در واقع.
تو حال و هوای خودم بودم و داشتم فکر می کردم چیکارشون باید بکنم که یهو ...
دیدم لیوان تو دست بابام پودر شد و ریخته شد همه جا ....
دست بابام داشت می لرزید و تکه های شیشه روش برق می زد ...
قلبم ریزریز می زد ... سریع ومحکم ...
شیشه هایی که به تکه های نیم سانتی یا کوچیکتر تبدیل شده بودن ،دورمو گرفته بودن ...
قلبم هنوزم یهو تند می شه و دوباره برمی گرده ...
پ.ن.
+دست بابام چند تا زخم سطحی شد فقط ... خدا رو شکر. البته مدتی مامانم در حال در آوردن شیشه ها بود!
+اسپند دود کردم و دور سر همه چرخیدم ...
+امروز روز شلوغی بود ... باید تعریفش کنم!
اضافه تر :
یه روز مادربزرگم گفت اسپند دود کنم ...
منم مشغول شدم ، که یهو خودش اومد و گفت نه ، اینجوری فایده نداره ، حتما باید شعرشو هم بخونی !
اسفند دونه دونه..... اسفند سی و سه دونه.... اسفند بلا گردونه ..... بترکه چشم حسود .....
دوست ندارم روزها بگذرند ...
اينجوري بگذرند ...
دوست دارم بگذرند و به روزهاي بهتري برسم ...
اما دوست ندارم اينجوري بگذرند ...
دوست دارم خوب باشند روزها ...
خوب باشيد روزهاي من ... خوب باشيد ... خوبـ ....
حوصله ندارم بنويسم ...
درونم داره سرريز مي شه از كلمه هاي نگفته ...