دقیقا خط های سیاهی که از هر طرف به طرف دیگه رفتن رو حس می کنم ...
نمی دونم چی می تونه اینا رو پاک کنه یا حداقل یه دست سیاهش کنه ...
احساس می کنم برای پاک شدنش ،نیاز دارم وارد خلاء سیاه چاله بشم!
حس زرد رنگ روشنی که آروم و سبک می خزه تو قلب آدم ...
لبخندهای بی دلیلی که گاه و بیگاه مهمون ناخونده لب ها می شن ...
سیال مواج ذهن ، که میشه مثل یه دریاچه ی آروم زلال ...
همش مثل گرمای دستات می مونه ...
اینم قالب نسبتا قرمز تا کاملا قرمزشو پیدا بنمایم!
به صورت فوری!
و البته یه عالمه رنگ قرمز !
عجبا!
باید حساب کنم ...
ساعت کمی به دو
میدان توپخانه
وقتی که مرد چرخی
بشقاب کوچک شلغم را
سویی نهاد و
خندان
فریاد زد که
شاه رفت ،
گفتی که سفره اش را
پر نان
و پای کودکش را
در کفش دیده است!
ای کاش بودی
من دیدمش
مانند شمع
روشن بود ...
"فریبرز ابراهیم پور"
الان از یه وبلاگی یه شعر نو خوندم ...
چقد دلم برای شعر خوندن تنگ شده بود ...
اصلا یادم نبود که روزگاری بود که روزام بدون شعر شب نمی شد ..
مثل اینکه تکه ای از وجودمو پیدا کرده باشم ...
اون آهنگ دلنشین ِ کلمات معمولی که مثل موسیقی آب می مونه ...
دل تنگم ...
دلتنگ ِ زندگی .....
هر لحظه یکیشون تو میدان دیدم قرار می گیره و لحظه بعد ، یکی دیگه ...
احساس می کنم زندگیم درحالیکه خیلی خوبه ، اونی نیست که باید باشه ...
بدش اینجاست که نمی دونم چی باید باشه ، یا چطور باید بشه اونی که باید باشه ...
گاهی از خودم و زندگی متنفر می شم ...
هر چیز کوچکی ذهنمو به هم می ریزه ...
مثلا تصمیم ساده ای که گرفتم ...
اصل تصمیم گرفتن که برام سخته ...
کاری که کردم ...
قیافه م ...
کاری که نکردم ...
عقایدم ...
هدف های بلند مدتی که چند ساعتی که بهشون فکر کردم ، برام دست نیافتنی جلوه می کنن ...
---
از اینکه مرتب منتظر گذشتن این روزها و رسیدن روزهای جدید باشم بیزارم ...
---
شهرزاد جون ، من هروقت میام اینجا چیزی بنویسم ، قبلش نوشته های تورو می خونم ، بعد دیگه وقت نمی کنم چیزی بنویسم یا ذهنم فراموش می کنه چیزی که می خواستم بگمو!
دوس دارم دس نوشته هاتو ، مرسی
---
"یه دوست ساده قدیمی" ، متاسفم اگه کم سر زدم بهت ،
به طور کلی ، کم و بیش از اینجا بریده شدم به خاطر کمبود وقت یا به عبارتی عدم برنامه ریزی متناسب خودم.
البته ، من نشناختمت،آدرسی نذاشته بودی ، می شه یه آدرسی بدی ؟ وبلاگی، ایمیلی ، یا خودتو معرفی کنی.
دوس ندارم دوستای قدیمیمو از دست بدم .
ستاره ها واضح و دونه و دونه ، منتظر شمرده شدنن ...
ماه ، محجوب و محبوب ، فقط چشماشو نشون داه تا چند شب ِ دیگه برسه به لب و لبخندش ...
هوا عجیب سرده ...
آتیش و سیب زمینی و چایی آتیشی بدجور می چسبه ...
این که آدم با خودش خلوت کنه و روح برهنه ی خودشو ببینه بدجور می چسبه ...
...
پ.ن.
دنبال خودم می گردم این روزا ...
هرچی بیشتر می گردم ، کمتر پیدا می کنم ...
شیشه ی پنجره دونه دونه شده ...