تبليغاتX
چاردیواری
لالالالالایی
لالالالالالایی
لالایی
لالایی
لالایی
ببار ای نم نم باران
ببار ای نم نم باران
زمین خشک را تر کن
سرود زندگی سر کن
دلم تنگه دلم تنگه
سرود زندگی سر کن
دلم تنگه دلم تنگه

بخواب
بخواب ای دختر نازم
به روی سینه بازم
که همچون سینه سازم
همش تنگه همش تنگه
که همچون سینه سازم
همش تنگه همش تنگه
لالالالالایی
لالالالالالایی
لالایی
لایی
لالایی

لالایی کن مرغک من
دنیا فسانه ست
لالایی کن مرغک من
دنیا فسانه ست
هر ناله شبگیر این گیتار محزون
اشک هزاران مرغک بی آشیانه ست
هر ناله شبگیر این گیتار محزون
اشک هزاران مرغک بی آشیانه ست

ببار ای نم نم باران
ببار ای نم نم باران
زمین خشک را تر کن
سرود زندگی سر کن
دلم تنگه دلم تنگه
سرود زندگی سر کن
دلم تنگه دلم تنگه

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 23  توسط landlord  | 

هر کار می کنم آروم نمی گیرم ... مثل دیوونه ها پشت کامپیوتر نشستم و نمی دونم چی کار کنم ... فقط  solitare بازی می کنم و ببازم یا ببرم بازم با نفرت هر چه بیشتر بازی می کنم و دوباره و دوباره و ... و شکیلا گوش می دم و آهنگاش دیوونم می کنه و نمی خوام گوش بدم و بازم گوش می دم ...
دلم می خواد از سینه ام کنده شه بیاد بیرون  اما انگار زنجیر شده ... دلم می خواد بترکه ... بغض تو گلوم جا خوش کرده و داره گلومو پاره می کنه و اشکای سرسخت سخت جاری می شن ...
و هر کار می کنم آروم نمی گیرم و دارم دیوونه می شم و دلم می خواد بخوابم اما خواب نمی  رم و دلم می خواد دیگه بلند نشم اما خواب نمی رم .
دلم برف می خواد و عشق می خواد و باد می خواد و هیچی نمی خواد و نمی خواد که باشه و نمی خواد که نباشه و می خواد تو این سینه دیگه نباشه . کاش آروم می گرفت این دل دیوونه و من خواب می رفتم و تا ابد با رویاهای شیرین خواب می رفتم و دیگه به بودن و نبودن فکر نمی کردم و دیگه دیوونه نمی شدم و دیگه تنها نمی موندم و دیگه اذیت نیم کردم و دیگه بد نبودم و همه چیز تموم می شد .
دلم می خواد بنویسم و بنویسم و بنویسم و بنویسم و بنویسم و بازم بنویسم... دلم می خواد همینجوری فقط کلمه ها رو پشت سر هم ردیف کنم و کلمه های ذهنم و پیدا کنم و نبودنمو ببینم و بودنمو حس کنم .
هیچی و همه چی و بازم هیچی .
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 23  توسط landlord  | 

حس می کنم وسط یه عالمه آب سردم ، و من شنا بلد نیستم !
تلاش می کنم تا خودمو بکشم بیرون . اما هر چی بیشتر دست و پا می زنم ، فقط و فقط بیشتر خسته می شم و بیشتر فرو می رم ...
فقط هرز گاهی می تونم چند تا نفس بریده  بکشم ، اما خیلی سریع دوباره کشیده می شم پایین ، ریه هام شده پر از آب ، دیگه  جایی واسه اکسیژن نیست .
سردمه ... دارم یخ می کنم ...
دیگه خسته شدم ... خسته از دست و پا زدن ... خسته ...
دلم می خواد تسلیم بشم . دلم می خواد غرق بشم ... سقوط می خوام ، هبوط ، صعود ...

دلم آرامش می خواد ... گرما می خواد ...
دستمو بگیر ....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 17  توسط landlord  | 

ای مرگ ،

           بیا که زندگی ما را کشت ...

 

پ.ن.
با همه ی وجودم ، دلم می خواد که بمیرم .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 18  توسط landlord  | 

دستی که به دست من بپیوندد ،نیست
صبحی که به روی ظلمتم خندد ، نیست
زنجیر ، فراوان فراوان ، اما
چیزی که مرا به زندگی بندد نیست
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 22  توسط landlord  |