تبليغاتX
خانه کوچک من
نمی دونم چرا از صبح همه ی حس و ذهن و وجودم خط خطیه ...

دقیقا خط های سیاهی که از هر طرف به طرف دیگه رفتن رو حس می کنم ...

نمی دونم چی می تونه اینا رو پاک کنه یا حداقل یه دست سیاهش کنه ...

احساس می کنم برای پاک شدنش ،نیاز دارم وارد خلاء سیاه چاله بشم!

 

+ تاریـــــــخ چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 ساعــــت 16نویــــسنده لند لیدی |
آرامش ...

حس زرد رنگ روشنی که آروم و سبک می خزه تو قلب آدم ...

لبخندهای بی دلیلی که گاه و بیگاه مهمون ناخونده لب ها می شن ...

سیال مواج ذهن ، که میشه مثل یه دریاچه ی آروم زلال ...

همش  مثل گرمای دستات می مونه ...

+ تاریـــــــخ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ساعــــت 12نویــــسنده لند لیدی |
بیا

اینم قالب نسبتا قرمز تا کاملا قرمزشو پیدا بنمایم!

+ تاریـــــــخ سه شنبه دوم اسفند 1390 ساعــــت 15نویــــسنده لند لیدی |
احساس می کنم به تعدادی قلب قرمز گنده که دور و برم پخش و پلا باشن نیاز دارم!

به صورت فوری!

و البته یه عالمه رنگ قرمز !

عجبا!

+ تاریـــــــخ سه شنبه دوم اسفند 1390 ساعــــت 15نویــــسنده لند لیدی |
رفتيم نمايشگاه فرش دست باف
دلم نميومد با كفش برم رو قاليا ...
دوس داشتم كنارشون زانو بزنم و با دستام نوازششون كنم فقط ...
بغض غريبي گلومو گرفته بود حتي ...
شايد...
به نظر من قالي اي كه تو خونه پهن شده ، نماد آرامشه ...
قالي اي هم كه روي دار آويزونه ، مقدسه ...
آدم بايد كنارش زانو بزنه و دستاشو بچسبونه به همو بگيره جلو صورتش ، سرشم پايين بندازه و چشاشو ببنده و تقديسش كنه ....
آره حتي ؛ تقديس ...
تو بهترين شرايط و حتي با عشق ، پر از رنجه قالي ...
مي دونيد چقد گره بايد بزنن براي يه قالي؟؟؟

باید حساب کنم ...

+ تاریـــــــخ سه شنبه دوم اسفند 1390 ساعــــت 14نویــــسنده لند لیدی |
"شادی"


ساعت کمی به دو

میدان توپخانه


وقتی که مرد چرخی

بشقاب کوچک شلغم را

سویی نهاد و

  خندان

فریاد زد که 

شاه رفت ،

گفتی که سفره اش را 

پر نان

و پای کودکش را

    در کفش دیده است!

ای کاش بودی

من دیدمش

مانند شمع

روشن بود ...


"فریبرز ابراهیم پور"

+ تاریـــــــخ یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390 ساعــــت 21نویــــسنده لند لیدی |

الان از یه وبلاگی یه شعر نو خوندم ...

چقد دلم برای شعر خوندن تنگ شده بود ...

اصلا یادم نبود که روزگاری بود که روزام بدون شعر شب نمی شد ..

مثل اینکه تکه ای از وجودمو پیدا کرده باشم ...

اون آهنگ دلنشین ِ کلمات معمولی که مثل موسیقی آب می مونه ...

دل تنگم ...

دلتنگ ِ زندگی .....

+ تاریـــــــخ یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390 ساعــــت 20نویــــسنده لند لیدی |
حس ها و فکر ها و هدف های متفاوت و گاهی حتی متناقضی تو ذهنم شناورند ...

هر لحظه یکیشون تو میدان دیدم قرار می گیره و لحظه بعد ، یکی دیگه ...

احساس می کنم زندگیم درحالیکه خیلی خوبه ، اونی نیست که باید باشه ... 

بدش اینجاست که نمی دونم چی باید باشه ، یا چطور باید بشه اونی که باید باشه ...

گاهی  از خودم و زندگی متنفر می شم ...

هر چیز کوچکی ذهنمو به هم می ریزه ... 

مثلا  تصمیم ساده ای که گرفتم ...

اصل  تصمیم گرفتن که برام سخته ...

کاری که کردم ...

قیافه م ...

کاری که نکردم ...

عقایدم ... 

هدف های بلند مدتی که چند ساعتی که بهشون فکر کردم ، برام دست نیافتنی جلوه می کنن ... 

---

از اینکه مرتب منتظر گذشتن این روزها و رسیدن روزهای جدید باشم بیزارم ...

---

شهرزاد جون ، من هروقت میام اینجا چیزی بنویسم ، قبلش نوشته های تورو می خونم ، بعد دیگه وقت نمی کنم چیزی بنویسم یا ذهنم فراموش می کنه چیزی که می خواستم بگمو!

دوس دارم دس نوشته هاتو ، مرسی

---

"یه دوست ساده قدیمی" ، متاسفم اگه کم سر زدم بهت ،

 به طور کلی ، کم و بیش از اینجا بریده شدم به خاطر کمبود وقت یا به عبارتی عدم برنامه ریزی متناسب خودم.

البته ، من نشناختمت،آدرسی نذاشته بودی ، می شه یه آدرسی بدی ؟ وبلاگی، ایمیلی ، یا خودتو معرفی کنی. 

دوس ندارم دوستای قدیمیمو از دست بدم .


+ تاریـــــــخ شنبه بیست و دوم بهمن 1390 ساعــــت 21نویــــسنده لند لیدی |
آسمون ِ شب بی نهایت شفافه ...

ستاره ها واضح و دونه و دونه ، منتظر شمرده شدنن ... 

ماه ، محجوب و محبوب ، فقط چشماشو نشون داه تا چند شب ِ دیگه برسه به لب و لبخندش ... 

هوا عجیب سرده ...

آتیش و سیب زمینی و چایی آتیشی بدجور می چسبه ... 

این که آدم با خودش خلوت کنه و روح برهنه ی خودشو ببینه بدجور می چسبه ... 

...

پ.ن.

دنبال خودم می گردم این روزا ...

هرچی بیشتر می گردم ، کمتر پیدا می کنم ...

+ تاریـــــــخ جمعه چهاردهم بهمن 1390 ساعــــت 22نویــــسنده لند لیدی |
شکست بغضو ...

شیشه ی پنجره دونه دونه شده ...

+ تاریـــــــخ چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390 ساعــــت 14نویــــسنده لند لیدی |