تبليغاتX
خانه کوچک من

خانه کوچک من

 

خدایا ...
آهای خدا ...
خدایی که منو می بینی ...
خدایی که صدامو می شنوی ...
خدایی که غصه هامو می فهمی ...
خدایی که دلتنگیامو درک می کنی ...
خدایی که تنهاییامو پر می کنی ...
خدایی که درد دلامو گوش می کنی ...
خدایی که اشکامو می بینی ...
پس چرا نمیای اشکامو پاک کنی ؟؟؟
پس چرا نمیای پیشم که سرمو بذارم رو پات گریه کنم ؟؟؟؟
چرا دلداریم نمی دی خدا ؟؟؟
چرا آرومم نمی کنی ؟؟؟
هان ؟؟؟
آخه چی کار کنم من ؟؟؟

پ.ن.
خدای مهربون من ، همین که می تونم اینجوری باهات حرف بزنم و می دونم تو ناراحت نمی شی و بهت بر نمی خوره خودش یه دنیاست .
دوست دارم .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 20  توسط landlord  | 


چیزای زیادی هست که باید بدونیم ...
چیزای زیادی که باید بشنویم ، باید بفهمیم ، باید بگیم ... باید ...
.
.
.
اما ...
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 19  توسط landlord  | 


نگاه ، دلم را می دوزد به زلالِ چشمۀ خال خالیِ شب ...

دوست دارم بروم آن طرفِ شیشه های پنجره ، غرق شوم توی مهتابِ تکۀ بیست و یکمِ آسمانِ
چل تکّه ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 15  توسط landlord  | 


در جایی که شبیه هیچ جایی نیست ، می ایستم و دست هایم را باز می کنم ... 
باد مهربان همۀ وجودم را در آغوش می کشد ...
هوا مرطوب است و موهای پریشانم به پیشانی و شقیقه ام می چسبند ...
حجمی از ... از ... نمی دانم از چه ! ... شاید نور ... حجمی از نور ... حجمی از قطرات شفاف و نورانی ... آه ... بله ... ابری از نور ...
ابری نورانی به سمت من می آید ...
از روی زمین دایرۀ بزرگی دورم می زند ، و لحظه به لحظه دایره را تنگ تر می کند ...
آرام به من نزدیک می شود ...
نرم به بدنم می پیچد ...
می چرخد و بالا می آید ... من هم می چرخم ...
بالا و بالاتر ...
حل می شوم توی این ابر ...
ذوب می شوم توی این نور ...
می چرخم و می چرخم ...
نفسم به شماره می افتد ...
چشمهایم را می بندم ...
.
.
.
با صدای نفس های گرمت بیدار می شوم ...
لبخند می زنی  ...
روی سر و صورتت پر است از ذره های شفاف و نورانی ...

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 11  توسط landlord  | 

 

وسعت آسمانِ آبی کم می آورد در برابر دل بزرگ کویر  ... 
تیغ های طلایی و سوزان خورشید آسمان را می شکافند و هجوم می آورند به حریم تنهایی کویر ...
شن ها هم ، تشنه و عطشان ، داغ و سوزان !
گاه گاهی نسیمی خشک و گرم ، چین می اندازد به دامان کویر ...
و بوتۀ بی کس آنجا ، تکانی می خورد و خاکی به چشمش می رود ... سرفه ای می کند و چشمانِ بی رمقش را به آسمان می دوزد ... دریغ از لکه ای ابر ... 
.
.
.
بوتۀ تنها ، می شود سایه بان دل بی قرار شن های تفتۀ کویر ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 18  توسط landlord  | 

 

حالم خیلی بد بود و هیچ کس نفهمید ...
نبایدم کسی می فهمید ... کسی نبود که بفهمه ...
داغونم ... داغون ...

پ.ن
......

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 23  توسط landlord  | 

 

ابرها ، با بی رحمی، سر بلندترین کوه ها را قطع کرده بودند ...

خویشانِ آسمان می گریستند ...  

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم فروردین 1386ساعت 13  توسط landlord  | 

 

یه نرم افزار سراغ ندارید که بتونم باهاش مغزمو فرمت کنم ؟؟؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 19  توسط landlord  |