این چند صباح رو هم به دل اونا ...
.
.
.
دل ما که دل نیست عزیزم !
این چند صباح رو هم به دل اونا ...
.
.
.
دل ما که دل نیست عزیزم !
نفس بر آمد و کام از تو بر نمیاید
فغان که بخت من از خواب در نمیاید
صبا به چشم من انداخت خاکی از کویش
که آب زندگیم در نظر نمیاید
ز شست صدق گشادم هزار تیر دعا
از آن میان یکی کارگر نمیاید
مقیم زلف تو شد دل که خوش سوادی دید
وز آن غریب بلاکش خبر نمیاید
قد بلند تو را تا ببر نمی گیرم
درخت کام و مرادم ببر نمیاید
کمینه شرط وفا ترک سر بود حافظ
برو برو ز تو این کار اگر نمیاید ...
عاشق اون قسمتی از طراحی هستم که وقتِ سایه زدن ، بغل سه تا از انگشتام سیاه می شه !
پ.ن.
1. خودمم گیج شدم با خوندن اینا !
2. منم همین جوری بودم ... هر وقت از ته دل دوس داشتم کاری رو بکنم ، بی هیچ دلیلی انجامش می دادم و لذت می بردم ...
ولی مدتیه می ترسم ... از انجام دادنش می ترسم ! می ترسم اشتباه کنم ... اشتباه باشه ... و می ترسم از کردنش پشیمون بشم ...
بنابر این خودمو محدود می کنم ...
تا سر حد جنون ... تا اونجایی که دارم دیوونه می شم ...
دوس دارم ... اما ...
فقط می تونم پتو رو بکشم رو سرم و سعی کنم صدای گریه امو خفه کنم ...
با خودم کلنجار می رم ... می دونم که می تونه آرومم کنه ... زنده ام کنه ... ولی نمی دونم این دودلی احمقانه از کجا میاد ؟!
ساعت ها بهش فکر می کنم ...
و لحظه به لحظه کلافه تر و سردرگم تر می شم ... حساس تر ... زودرنج تر ... تنهاتر ... دلتنگ تر ... بی قرارتر و آشفته تر ... اصلا دیوونه تر !
...

سپاس خدای را .
من خیلی خسته ام ...
روحم هم خسته است ...
این روح خسته و سرد وداغون توانی نمی ذاره برای این جسم ، نایی نمی ذاره برای نفس کشیدن ، حتی حس و حالی نمیذاره برای زندگی کردن ...
پ.ن.
نمی دونم ، شاید این خستگیه که آرومم کرده ( مثل گنجشکی که بعد از اینکه خودشو کلی زده به در و دیوار قفس ولو می شه کف قفس ) یا شایدم این آرامش از یه جای دیگه است ... به هر حال خدا رو شکر برای این آرامش ...
ماهی از عرض رودخانه به دریا نمی رسد .
اضافه تر :
برای رسیدن راهی رو در پیش می گیریم پر از پستی و بلندی و ناهمواری ...
برای رسیدن کلی رنج و سختی رو تحمل می کنیم ...
و اگه راهمون اشتباه باشه ... با این همه زجری که به خودمون هموار کردیم ، باز هم به هیچ جا نمی رسیم ...
راه درست کو ؟؟؟؟