یک سال و پنج روزه که وبلاگ نویس شدم !
نمی دونم چرا شروع کردم و برای چی ادامه دادم ؟؟؟
شاید می خواستم حد و حدود دنیای کوچیکم رو بشکنم و ...
ولی دنیام همینه که هس !
کوچیک و نقلی !
یه جورایی خودم ، خودم رو محبوس می کنم !
شاید می ترسم ...
مثل وقتی که گفتم نظرت ...
....
حالا هم من پرم از پوچی و تنهایی ....
و بقیه همه خداست وخدا ...
آسمون و زمین و باد و درختا و گنجشکا و جیرجیرکا و گندم زارای طلایی همه پرن از خدا ........
پ.ن.
دوستای خوبِ همیشگی ، ممنونم از همراهیتون .
در ضمن این روزا حالی نیست ...
نوشته هاتون رو می خونم .... فقط نمی تونم نظر بدم ....
منو ببخشید ...