تبليغاتX
خانه کوچک من

خانه کوچک من


یک سال و پنج روزه که وبلاگ نویس شدم !
نمی دونم چرا شروع کردم و برای چی ادامه دادم ؟؟؟
شاید می خواستم حد و حدود دنیای کوچیکم رو بشکنم و ...
ولی دنیام همینه که هس !
کوچیک و نقلی !
یه جورایی خودم ، خودم رو محبوس می کنم !
شاید می ترسم ...
مثل وقتی که گفتم نظرت ...
....
حالا هم من پرم از پوچی و تنهایی ....

و بقیه همه خداست وخدا ...
آسمون و زمین و باد و درختا و گنجشکا و جیرجیرکا و گندم زارای طلایی همه پرن از خدا ........

پ.ن.
دوستای خوبِ همیشگی ، ممنونم از همراهیتون .
در ضمن این روزا حالی نیست ...
نوشته هاتون رو می خونم .... فقط نمی تونم نظر بدم ....
منو ببخشید ...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 14  توسط landlord  | 


پردۀ بی تفاوتی هایم را که کنار بزنی ....
از ورای لبخند هایم  که بگذری ...
از " حالم خوب است . " هایم که رد شوی ...
.
.
.
سراسر آشفتگی ام و سرگردانی و دیوانگی ...

و چه تنها می گذرد این روزها ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 23  توسط landlord  | 

به نام خدا

نوشته هام دیگه به دل خودم هم نمی شینه !
چه برسه به شما ...

پ.ن.
دیدی  دلم طاقت نیاورد ، آپ کردم ! ( هنوز امتحانا شروع نشده ، شروع که شد قول می دم دیگه آپ نکنم . خب ؟  )

به اضافه :
( کامنت آقای شیروی برای پست قبل ذهن خاموشم رو پریشون کرد ... )
آقای شیروی ، خدا هست ....
سکوت نکنید ، فریاد بزنید که خدا هست ...
خدای من ... خدای خود خودم .... نه اون خدایی که تو دستورات دینی محبوس شده ...
خدا ... تنها چیزی که هنوزم بهش اعتقاد دارم ....
خدایی که بغضی رو که خورده می شه می بینه ... اشکی رو که ریخته نمی شه می بینه ... حرفی رو که گفته نمی شه می شنوه ... عشقی رو که فریاد زده نمی شه می فهمه ..... دردی رو که هیچ کس حس نمی کنه لمس می کنه ...
نمی دونم خدا کیه ... چه شکلیه ... چه جنسیه ...
فقط می دونم همه اون چیزایی رو به هیچ کس نمی گم به او می گم ... همۀ اون اشکایی رو که از همه قایم می کنم جلوی او زار می زنم ...
می دونم شبایی که هیچ کس نمی بینه با چشمای اشکی می خوابم ، خدا که می بینه ...
.....
خدایی که تو وجود منه ... من ساختمش  ... یا شایدم اون منو ساخته باشه  ....
خدایی که اینقد صبوره، اینقد صبوره ، اینقد صبوره که بعضی وقتا آدم رو دیوونه می کنه با صبرش ...
خدا ی شما ...

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 0  توسط landlord  | 

به نام خدا

روزای عجیبی هستن این روزا ...
حس می کنم معلقم تو فضا ...
سر کلاس مدار منطقی بحث می شه سر زندگی ... هدف ...
یکی می گه زندگی پوچه ... من هدف ندارم ...
اون یکی می گه باید از مسیر لذت برد ... از زمان حال ...
یکی دیگه می گه لذت بردن از مسیری که ته نداره پوچه ...
و یکی هم می گه در زمان حال زندگی کردن یعنی نزدیکی به خدا ... یعنی نهایت زندگی ... و رسیدن به این مرحله سخته !
من فکر می کنم به هدف ... مثل قبل که فکر می کردم .... به نتیجه نمی رسم ....
استاد می گه : با هیچ منطقی نمی تونید احساسی رو کم کنید ....
این روزا عجیب خسته ام .....
خواب های عجیبی هم می بینم ....
کلمه ها هم یاریم نمی کنن برای حرف زدن ...
برای بار چندم میم مثل مادر دیدم ....
روزای گرم و آفتابی .... آفتاب عالمتاب !
روزای آخر ترم و در نتیجه بدو بدو کردن برای رسیدن به امتحانا !
.
.
.
و خدا هنوز هم همین نزدیکیاس ...

پ.ن.
حرف کم آوردم .... 
یه مدت آپ نمی کنم . ( امتحان و درس هم دلیلش نیست ، ولی بهانه اش چرا ! )
می دونم کسی دلتنگم نمی شه ، ولی گفتم که خیال خودم راحت باشه و چند روز دیگه دوباره یاد کمبود واژه هام نیافتم ...

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 23  توسط landlord  | 

به نام خدا

وسط خیابون ... نور چراغای ماشینایی که دارن از روبرو میان ...
چشمام تار می شه ... دور همۀ چراغا رو یه هالۀ دوست داشتنی می گیره ...
بوق های ممتد .... راننده های عصبانی ...
دوس دارم همین جور خط وسط خیابون رو بگیرم و برم هر جایی که جاده می ره ...
.
.
.
نمی دونم چه جوری به سلامت از خیابون رد می شم ...
سرم گیج می ره ...

 پ.ن.

دلتنگم ....

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 0  توسط landlord  | 

به نام خدا

باید ها و نباید ها پیروز می شن ...
.
.
.
دلِ من اما  ...

+ نوشته شده در  جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 0  توسط landlord  |