امروز یه روز دیگه اس !
منم سرحالترم !
این خیلی خوبه !
نمی دونم برای چی هستم ؟
خدایا تو می خوای من چی کار کنم ؟ بگو ، من همون کارو انجام بدم . خب ؟
روم نمیشه تو روی خدا نگاه کنم ...
زین باده ای که محتسب شهر
در کوچه می فروشد ارزان ،
غیر از خمار ، هیچ نخواهی دید .
من تشنه کام ساغر آن باده ام
کز جرعه ای ،
ویران کند ؛
دوباره
بسازد ...
مهر از سر نامه برگرفتم گویی که سر گلابدان است
ندانستم نامۀ خط شماست یا نافۀ مشک ختا ؟ نگارخانۀ چین است یا نگار خامۀ عنبرین ؟ پرسشی از حالم کرده بودی ؛ از حال مبتلای فراق که جسمش اینجا و جان در عراق است چه می پرسی ؟ " تا نه تصوّر کنی من از تو صبورم ! "
به خدا بی آن یار عزیز ، شهر تبریز برای من تب خیز است و از جان و عمر ، بی آن جان و عمر بیزارم . بلی ؛ فرقت یاران و تفریق میان جسم و جان بازیچه نیست . ایام هجر است و لیالی بی فجر . درد دوری هست و تاب صبوری نیست . رنج حرمان موجود است و راه درمان مسدود .
یا رب تو به فضل خویشتن ، باری زین ورطۀ هولناک ، برهانم
همان بهتر که چارۀ این بلا از حضرت _ جلّ و علا _ خواهم ، تا به فضل خدایی ، رسم جدایی از میان برافتد و بخت بیدار و روز دیدار ، بار دیگر ، روزی شود . والسّلام
" ابوالقاسم قائم مقام " ، منشآت ، به نقل از " برگزیدۀ متون ادب فارسی ".