تبليغاتX
خانه کوچک من

خانه کوچک من

 

خوشم میاد که این همه سرما و برف رو ، بچه ها به بازی می گیرن ! گلوله هایی که هزار هزار برابر دونه های کوچولوی برفه رو میندازن تو آسمون ! آدم برفی می سازن ... می خندن ...

شکر .

پ.ن.
*دیگه برف رو اونجوری که همیشه دوس داشتم دوس ندارم ....  به خاطر اون فکر سردی که آروم می خزه توی ذهنم ... فکر سقفی مثل آسمون ...
*امتحان بیست و هفتم لغو شد و افتاد سیزدهم بهمن ! خوشحال نشدم اما یه کمی کیف کردم !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 22  توسط landlord  | 


چرخ یک گاری در حسرت واماندن اسب ،
اسب در حسرت خوابیدن گاری چی ،
مرد گاری چی در حسرت مرگ ...

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 18  توسط landlord  | 

 
زندگی این نیست که هست ، یا حتی آن که باید باشد .
زندگی هجوم رنگ است ؛ درست مثل پاییز ...
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 18  توسط landlord  | 

وقتی دلم تنگ می شود ، وقتی ترانه گوش می دهم ، وقتی سردم می شود ، وقتی بیدارم ، وقتی که می خواهم بخوابم ، سر کلاس که نشسته ام ، تنها که هستم ، توی شلوغی ، توی اتوبوس ، پشت کامپیوتر ، حتی وقتی که به هیچ چیز فکر نمی کنم ، باز هم به تو فکر می کنم .

خدا مرا ببخشد ، حتی بیشتر از او ، به تو فکر می کنم .

+ نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386ساعت 19  توسط landlord  | 


بردی از یادم ،
دادی بر بادم
با یادت شادم
 
دل به تو دادم
در دام افتادم ،
از غم آزادم

دل به تو دادم ، فتادم به بند
ای گل بر اشک خونینم بخند
سوزم از سوز نگاهت هنوز
چشم من باشد به راهت هنوز

چه شد آن همه پیمان،
که از آن لب خندان
بشنیدم و هرگز ،
خبری نشد از آن

کی آیی به برم ،
ای شمع سحرم
در بزمم نفسی ،
بنشین تاج سرم ،
تا از جان گذرم

پا به سرم نه ،
جان به تنم ده
چون به سر آمد ،
عمر بی ثمرم

نشسته بر دل غبار غم
زان که من در دیار غم
گشته ام غمگسار غم

امید اهل وفا تویی
آفت جان ما تویی
رفته راه خطا تویی

بردی از یادم
دادی بر بادم
با یادت شادم

دل به تو دادم
در دام افتادم
از غم آزادم

دل به تو دادم فتادم به بند
ای گل بر اشک خونینم بخند
سوزم از سوز نگاهت هنوز
چشم من باشد به راهت هنوز

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 1  توسط landlord  | 


شب یلدایی کوه ها زیر باران مانده بودند .... سر تا پاشان خیس شده بود .... 
از سرما اما ، نمی لرزیدند !
چشمهاشان را بسته بودند و از دهانشان بخار بیرون می آمد ....
شاید توی خیالشان پایشان را دراز کرده بودند زیر کرسی ....

+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 23  توسط landlord  | 


 امسال اولین روز زمستان آفتاب داشت ، سوز سرد زمستانی داشت ، ابر داشت ، باران داشت ، برف هم داشت  !

+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 23  توسط landlord  |