شدم مثل آدم آهنی . هیچ احساسی ندارم . پرم از هیچ ، از پوچ . هیچ چیز خوشحالم نمی کنه ، هیچ چیز ضربان قلبمو تند یا کند نمی کنه . قلبم شده یه تیکه یخ ، یه تیکه سنگ .روحم فرار کرده و از من دوره . هیچ حرفی ندارم بگم . هیچ واژه ای همراهیم نمی کنه . نفهمیدم چی شد ...
چطور همه چیزو از دست دادم ؟ یه روزایی بود که یه نسیم ملایم - ملایمترین نفس آسمون - قلبمو می لرزوند ، یه روزایی که پر بودم از حرف و برای نوشتن وقت کم میاوردم ، یه روزایی که آسمون با همه پهناش تو چشمای من جا میشد ، یه روزایی که پر بودم از همه چیز ، از زندگی . نفهمیدم چی شد ...
هر چی جلوتر می رم ، همه چیز کمرنگتر می شه ، همه حس هام بی حس تر می شن . بی تفاوت تر می شم ؛ خالی تر می شم . خالی تر ، باز هم خالی تر ...
نمی دونم چی شد ؟ چی شد که کم آوردم ؟ چیو کم آوردم ؟
منی که با درختا و ابرا و آسمون و باد و ستاره ها ، حرف ها داشتم برای گفتن ، حالا هیچی ندارم برای بودن ؟
نمی فهمم چی شدم ؟ نمی فهمم ...
چرا اینقد خسته دل و بی روح شدم ؟ چرا هیچ حرفی ندارم ؟ از اول همین جوری بودم ؟
آدم وقتی دلش پره ، دلش از دست زندگی و آدما پره ، دلش از حسای سفید و سیاه پره ؛ می خنده ، جیغ می کشه ، گریه می کنه ، خلاصه خالیش می کنه ،
اما آدم ، وقتی دلش خالی باشه از هر چیز ؛ نه اشک داره برای ریختن ، نه بغض برای بلعیدن ، نه حرف برای گفتن ، نه جیغ برای کشیدن .
آدم باید با دل خالی چه کار کنه ؟
.
.
.
چه کنم با این همه هیچ ؟