تبليغاتX
خانه کوچک من

خانه کوچک من

دلم هوای خزان کرده ست
دلم هوای کوچ پرنده های غریب
و پا به پای تمام نقوش بیزاری
دلم هوای پژمردن کرده ست
چه بی تفاوتی تلخی
دلم هوای مردن کرده ست
کجاست یار ؟
               کجاست ظلمت ؟
                                      - بیغوله ؟
                                                  کوچه ؟
                                                           تنهایی
دلم هوای مردن کرده ست . 

  "علی باباچاهی"

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 0  توسط landlord  | 

ایلیا 3 سالشه ، هر دو تا پاهاش شکسته ، امروز عملش کردن .

یاسین 5 سالشه ، یه تیکه از پوست صورتش رفته و باید در چند مرحله جراحی پلاستیک بشه . دیشب اولین مرحله اش انجام شد .

باباشون حالش خوبه ، اما ...
مادرشون ... هنوز به هوش نیومده ... 

خواهش می کنم دعا کنید ... برای سلامتی یه مادر ...

اضافه شد :
مادربچه ها یه کم بهتره ، اما هنوز کاملا به هوش نیومده . من دلم روشنه .

اضافه شد :

به هوش اومد . خدا رو شکر .

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 23  توسط landlord  | 

شدم مثل آدم آهنی . هیچ احساسی ندارم . پرم از هیچ ، از پوچ . هیچ چیز خوشحالم نمی کنه ، هیچ چیز ضربان قلبمو تند یا کند نمی کنه . قلبم شده یه تیکه یخ ، یه تیکه سنگ .روحم فرار کرده و از من دوره . هیچ حرفی ندارم بگم . هیچ واژه ای همراهیم نمی کنه . نفهمیدم چی شد ...
چطور همه چیزو از دست دادم ؟ یه روزایی بود که یه نسیم ملایم -  ملایمترین نفس آسمون - قلبمو می لرزوند ، یه روزایی که پر بودم از حرف و برای نوشتن وقت کم میاوردم ، یه روزایی که آسمون با همه پهناش تو چشمای من جا میشد ، یه روزایی که پر بودم از همه چیز ، از زندگی . نفهمیدم چی شد ...
هر چی جلوتر می رم ، همه چیز کمرنگتر می شه ، همه حس هام بی حس تر می شن . بی تفاوت تر می شم ؛ خالی تر می شم . خالی تر ، باز هم خالی تر ...
نمی دونم چی شد ؟ چی شد که کم آوردم ؟ چیو کم آوردم ؟
منی که با درختا و ابرا و آسمون و باد و ستاره ها ، حرف ها داشتم برای گفتن ، حالا هیچی ندارم برای بودن ؟
نمی فهمم چی شدم ؟ نمی فهمم ...
چرا اینقد خسته دل و بی روح شدم ؟ چرا هیچ حرفی ندارم ؟ از اول همین جوری بودم ؟

 

آدم وقتی دلش پره ، دلش از دست زندگی و آدما پره ، دلش از حسای سفید و سیاه پره ؛ می خنده ، جیغ می کشه ، گریه می کنه ، خلاصه خالیش می کنه ،
اما آدم ، وقتی دلش خالی باشه از هر چیز ؛ نه اشک داره برای ریختن ، نه بغض برای بلعیدن ، نه حرف برای گفتن ، نه جیغ برای کشیدن .
آدم باید با دل خالی چه کار کنه ؟
.
.
.
چه کنم با این همه هیچ ؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 17  توسط landlord  | 

حرفی نیست ! من اما ، هســـــــــــتم .
من که جایی ندارم برم ، دارم ؟
من همیشه همین جام .

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 14  توسط landlord  |