همۀ سختیای راه رو که پشت سر بذاری، میرسی به قله ؛ به جایی که انگار زیباترین منظره های دنیا زیر پات جا موندن ...
اونوقت در حالیکه که انتظارشو نداری، نم بارون سر و روتو ، جسم و جونتو می شوره و زلالی قطره های آسمونی توی چشمات جا می گیره .
باد مست و مهربون هم مثل همیشه ، وقتی خودتو انداختی تو بغلش نوازشت می کنه و بهت می گه آروم باش ، آروم ...
اونوقت در حالیکه که انتظارشو نداری، نم بارون سر و روتو ، جسم و جونتو می شوره و زلالی قطره های آسمونی توی چشمات جا می گیره .
باد مست و مهربون هم مثل همیشه ، وقتی خودتو انداختی تو بغلش نوازشت می کنه و بهت می گه آروم باش ، آروم ...
بعد همون جا روی یه تخته سنگ دراز می کشی و دیگه به هیچی فکر نمی کنی ...
هرز گاهی خورشید از لابلای ابرای نازک سرک می کشه و چشمتو می زنه، اما ابرا کوتاه نمیان و بارون بازم میباره ...
چشماتو می بندی و به چیزی فکر نمی کنی ... به هیچ چیز ... هیچ چیز ...
کاش دنیا همین جا تموم می شد ...
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 22  توسط landlord
|