تبليغاتX
خانه کوچک من

خانه کوچک من

همۀ سختیای راه رو که پشت سر بذاری، میرسی به قله ؛ به جایی که انگار زیباترین منظره های دنیا زیر پات جا موندن ...
اونوقت در حالیکه  که انتظارشو نداری، نم بارون سر و روتو ، جسم و جونتو می شوره و زلالی قطره های آسمونی توی چشمات جا می گیره .
باد مست و مهربون هم مثل همیشه ، وقتی خودتو انداختی تو بغلش نوازشت می کنه و بهت می گه آروم باش ، آروم ...

بعد همون جا روی یه تخته سنگ دراز می کشی و دیگه به هیچی فکر نمی کنی ...
هرز گاهی خورشید از لابلای ابرای نازک سرک می کشه و چشمتو می زنه، اما ابرا کوتاه نمیان و بارون بازم میباره ...
چشماتو می بندی و به چیزی فکر نمی کنی  ... به هیچ چیز ... هیچ چیز ...

کاش دنیا همین جا تموم می شد ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 22  توسط landlord  | 

می خواهم بمیرم
نه اینکه قلبم از کار بایستد
و  تنم سرد شود
و با خاک یکسان شوم
می خواهم بمیرم
نه اینکه هیچ صدایی به گوشم نرسد
و هیچ خورشیدی بر من نتابد
و از دیدن ماه و ستارگان
کور باشم
می خواهم به مرگی کاملا غیر عادی بمیرم
مرگی شبیه بخار شدن آب
روئیدن دانه
غروب خورشید
ابری شدن آسمان
می خواهم نیست شوم
تا در دنیای دیگر ظاهر شوم
دنیایی که هنوز آن را ننامیده ام
دنیایی که مزه آن را کاملا نچشیده ام
دنیایی شبیه عالم خیال
که در آن همه چیز عادی باشد
جز وحشت از نیستی
جز درماندگی
جز تنهایی
                        "بیژن جلالی"
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 20  توسط landlord  |